ژان شاردن ( مترجم : اقبال يغمايى )

1677

سفرنامه شاردن ( فارسى )

آنان موفق نشد ، و چندان كه آنان را به سكوت و آرامش دعوت كرد سخنش مورد قبول هيچ يك از دو طرف نيفتاد . آنان با سنگ و چوب به داروغه و دويست تن مأمورانش حمله بردند و از ميدان دور كردند ؛ و وى چندان كه آشوبگران را به آرامش و سازش دعوت كرد مورد قبول نيفتاد . ناچار به افراد خود فرمان تيراندازى داد . اما چون فشنگها بىگلوله بود اوباش بيم نكردند و نگريختند ، و چنين پنداشتند كه اين بار نيز داروغه به منظور ارعاب آشوبگران و اسقاط تكليف و نه براى پراكندن آنها آمده است . از اين رو غوغاگران بىمحاباتر و دليرتر گشتند . در اين هنگام شاه دو نفر را به تحقيق فرستاد كه آيا بلوا خاتمه يافته يا نه ، و داروغه براى اين كه معلوم فرستادگان و شاه نگردد كه او و مأمورانش بر اثر سنگ‌پرانى آشوبگران عقب نشسته‌اند و متهم به عدم لياقت و بىكفايتى نگردد به بيست تن از مأمورانش فرمان داد به اوباشان تيراندازى كنند . بر اثر تيراندازى اين گروه نه نفر از آشوبگران هلاك و چندين تن به سختى مجروح شدند ، بقيه چون وضع را جدّى و خطرناك ديدند كشتگان و مجروحان را به حال خود رها كرده ، پا به فرار نهادند . چون پادشاه از اين واقعه آگاه شد سخت به خشم آمد . دشمنان داروغه نيز فرصت را غنيمت شمرده ، و به پادشاه از سر دلسوزى عرضه داشتند آيا دور از انصاف نيست مردى بىرحم به جاى اين كه به مدارا و آهستگى و حسن تدبير غوغا را فرو نشاند گروهى از بندگان خدا و رعاياى بىسلاح و بىگناه شاه را بىمحابا بكشد . آيا اين مرد بىتدبير و درشت‌خو درخور سرورى و نگهدارى نظم پايتخت شهريار خواهد بود ؟ و اين درد ديگر چون عامهء مردم داروغه را برگزيدهء شاه و مورد اعتماد و تأييد وى مىدانند ، اين واقعهء خونين را به رضاى اعليحضرت تعبير مىكنند . شاه كه در اين هنگام بر اثر اين پيشامد دردناك ناراحت و پريشان دل شده بود و بدگويى دشمنان داروغه نيز وى را به شدت خشمگين كرده بود داروغه را معزول و زندانى كرد ولى چند روز بعد به شفاعت مادر شاه آزاد گرديد ، و درخور اين رعايت و عنايت بود زيرا مردى نژاده ، پرهيزگار ، پرهمت ، پاكيزه‌سرشت و از گفتار و كردارش نشانه‌هاى نجابت نمايان بود . نژاد از پادشاهان چركس داشت ، و آخرين پادشاه چركس جدّ وى بود كه امير حمزه ميرزا نام داشت ، و در صفحات آتى دگربار از او ياد خواهيم كرد . پس از عزل وى شغل داروغگى به پسر مير قاسم بيگ واگذار گرديد . مير قاسم -